گفتم آخر عشق را معنا كنم بلكه جای خويش را پيدا كنم، آمدم ديدم كه جای لاف نيست عشق غير از عين و شين و قاف نيست.
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:36 توسط NoBoDY |
جنگل خودش را با درخت تعريف مي کند، دريا خودش را با آب، کوه خودش را با سنگ، و من خودم را با تو .
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:47 توسط NoBoDY |
دل با خود عهد بست که: از اين به بعد ميخوام سنگ باشم، دل رفت و سنگ شد. اون رفت که کنار همه سنگ های ديگه زندگی کنه ولی عاشقه يه سنگ ديگه شد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:37 توسط NoBoDY |
عشق اينه که تو خودت تشنه باشی، اما همون چندقطره آبی که برای خوردن داری به چشمات بزنی تا وقتی عشقت مياد بيدار باشی.
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:14 توسط NoBoDY |
برگ از درخت خسته ميشه.... پائيز همش بهونه است.
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 16:14 توسط NoBoDY |
خدايا آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهای تنهايم گذاشت.
خواهشی دارم...
تو در تنهاترين تنهاييش تنهای تنهايش نذار.
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 21:59 توسط NoBoDY |
عـشق فراموش کردن نيست. بلکه بخشيدن است.
عــشق گوش دادن نيست. بلکه درک کردن است.
عــشق ديدن نيست. بلکه احساس کردن اســـت.
عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست. بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 15:11 توسط NoBoDY |