دارد باران می بارد
به پاس این همه طراوت،
لطفا یک دقیقه چترهایتان را ببندید!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:0 توسط NoBoDY |
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز آب و گلشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:28 توسط NoBoDY |
میدانم که ناراحتت کرده ام
می توانی دعوایم کنی
می توانی به احساسم سیلی بزنی
می توانی شعری را که امروز برایت گفتم، پاره کنی.
می توانی تا همیشه مرا چشم انتظار بازگشتت بگذاری
...
یک کار دیگر هم می توانی بکنی
می توانی لبخند بزنی!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:4 توسط NoBoDY |
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 5:6 توسط NoBoDY |
نمی دانم چرا بهترین لحظه های جوانی
در فکر و خیال هدر می رود؟
در التهاب یافتن راهی
برای گفتن یک جمله به آن که دوستش می داری
که: " ناخواسته عاشقت شده ام سعی کن بفهمی!!!! "

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 1:30 توسط NoBoDY |
وقتی دلم غرق در غم است و چشمانم خیس از اشک،
مرا جز لبخندی بر این زندگی مضحک چاره ای نیست ...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:37 توسط NoBoDY |
انسانی همیشه مهربان، صادق
ناجی افسانه ای مردم دنیا و شاید کمی عاشق
نمی تواند حقیقی باشد
در قصه ها به دنبالش بگرد
نه! ببخشید!
در سریال های تلویزیونی!!!!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 9:48 توسط NoBoDY |
وقتی ستاره باشی و بالای سرت سیاه چه لطفی داره؟!
پس زمین باش تا آسمونت زیبا و پر ستاره باشه.

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:44 توسط NoBoDY |
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت.
و از یکشنبه با مردم قراری تازه خواهم داشت.
دوشنبه با خدا، من عهد می بندم برایش بنده ای باشم، همان جوری که میخواهد.
سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد، و می بخشم آن کسانی را که من را سخت آزردند.
و در چهارشنبه این هفته زیبا که می آید، خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت.
و در پنجشنبه از دنیا و هر چیزی که دارم شاد خواهم شد.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 16:53 توسط NoBoDY |
غروب و جمعه و پاییز!!!
عجب ترکیب دلتنگی
ولی من خسته ام از حس تنهایی...
مرا با غم حسابی نیست...
مرا با غصه کاری نیست...
دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش.
ولی این لحظه را، امروز را، چه باید کرد؟

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:34 توسط NoBoDY |