میگفتی ستاره ی وجودتم...
کاش باور میکردی که میگفتم خورشید وجودمی.
اگر باورم میکردی شاید،
این گونه تنهایم نمیگذاشتی؛
تا تاریک و بی نور شوم !!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:4 توسط NoBoDY |
صدای پاهایت را می شنیدم.
با هر قدمت قلبم می لرزید.
ایستادی تا دیگر دلم نلرزد،
قلب من نیز ایستاد !!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:31 توسط NoBoDY |
لحظاتی با تو بودم و سالیانی بی تو
نه...
این سالیان با تو بودن بود که برایم چند لحظه گذشت.
و حالا هر دقیقه ای بی تو بودن،
برایم چند سال است !!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:24 توسط NoBoDY |
اکسيژنم،
سوار بر خونها شو
راه به قلبم دارد !!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:45 توسط NoBoDY |
تو اکسيژن منی!
تا تو را دارم...
ديگر ترسی از اين کربن دی اکسيد های زندگی خوار نخواهم داشت !!!
شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:38 توسط NoBoDY |