در ميان غزل ها ميمیرم...
غزل هاي سروده شده ام سرشار از وجودت بود!
پس،
در کنار تو مُردم!!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:11 توسط NoBoDY |
باد پاييزی، وجودم، نسيم بهاری
اينان بهانه های پوچ تو بود
ولی...
مقصر دل لرزان تو و چشم های شرر بار او بود...
يادت به خير !!!
شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:2 توسط NoBoDY |
آسمان چشمانم بارانی بود.
خورشیدم تو بودی که آسمان چشم و دلم را آفتابی کرد.
حالا که رفتی چشمانم بارانی نیست...
بدون تو یخ زده است !!!

شاعر : محیا
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 17:15 توسط NoBoDY |
آنقدر دلم برايت تنگ شد
که ديگر تو هم در آن،
جا نميشدی !!!

شاعر: محیا
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:16 توسط NoBoDY |