درشکه ای میخواهم سیاه
که یاد تو را با خود ببرد
یا نه، نه !
یاد تو باشد، مرا با خود ببرد!!!

!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:45 توسط NoBoDY |
چشمانت خیس بود.
پرسیدم: میگریی؟
گفتی: نه!
این فقط بارانی ست که از ابرهای گرفته ی درونم به روی گونه ام جاری شده!
شاعر : محیا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:2 توسط NoBoDY |
قلبت از سنگ بود
و تلاش من برای شکستنش بیهوده!!!

شاعر : محیا
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:10 توسط NoBoDY |
من در این گوشه ی ساحل نگرانم
من در این گوشه ی ساحل نگرانم.
نگرانم من به دریا...
به موجی که میشوید
رد پایت.
شنوایم به صدایت
من در این گوشه ساحل نگرانم که دگر، باز نیایی!!!

شاعر : محیا
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:16 توسط NoBoDY |
می نشستی در تکیه گاه نیمکت تا بالا تر از من باشی!
بادی نیمکت را تکاند...
و تو از منی که مرا پست می خواندی نیز پایین تر افتادی!!!
شاعر : محیا
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:4 توسط NoBoDY |